آنان چفیه داشتند... من چادر دارم ...من چادر می پوشم،چادر مثل چفیه محافظ من است...اما چادر از چفیه بهتر است ...آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند ...من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم ...آنان چفیه را خیس می کردند تا نفس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود...من چادر می پوشم تا از نفس های آلوده دور بمانم...آنان موقع نمازشب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند ...من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم ... آنان چفیه را سجاده می کردند وبه خدا می رسیدند...من با چادرم نماز می خوانم تا به خدا برسم ...آنان با چفیه زخم هایشان را می بستند...من وقتی چادری می بینم یاد زخم پهلوی مادرم می افتم...آنان با چفیه گریه های خودرا می پوشاندند... من در مجلس روضه با چادرصورتم را می پوشانم واشک هایم را به چادرم هدیه می دهم ...آنان با چفیه زندگی می کردند...من بدون چادرم نمی توانم زندگی کنم. آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند...من چادر سیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم.


خداوندا!
گفتم : خسته ام ؟
گفتی : لا تقنطوا من رحمة الله (از رحمت خدا نا امید نشوید- سوره زمر)
گفتم : کسی نمی دونه ، تو دلم چی می گذره؟
گفتی : انا الله بین المرء و قلبه (خدا حائل است میان انسان و قلبش- سوره انفال)
گفتم : کسی را ندارم؟
گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید (ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم- سوره ق)
گفتم : ولی انگار منو فراموش کردی؟
گفتی : فاذکرونی ، اذکرکم (منو یاد کنید ، تا به یاد شما باشم- سوره بقره)


خدای متعال برای ما رهبرانی قرار داده که با زندگی ساده خود برای ما الگو بوده اند .یکی از آنان حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) بود . پس از وی حضرت آیت الله خامنه ای نیز چون اوست . ایشان می فرمودند که :
« من وقتی ازدواج کردم همسرم از پدرش ، که فرش فروش بوده ، فرشی به عنوان جهیزیه به همراه داشته است که هنوز نیز، با وجود فرسودگی آن ، در منزل ما از آن استفاده می شود و بجز آن ، قالی دیگری در منزل نداریم . چند مرتبه اخوالزوجه ها گفته اند که این قالی نخ نما شده و خواسته اند که آن را عوض کند ولی من اجازه نداده ام . اصلا در طول زندگی خود ، نه قالیچه ای خریده ام و نه فرشی به خانه اضافه کرده ام ، حتی آنها را تبدیل به احسن نیز نکرده ام . من در طول این دوران یک مرتبه گوشت تازه نخریده ام ، کوپن گوشت سردی که همه مردم از آن استفاده می کردند ما نیز از آ ن استفاده می کردیم ، مگر آنکه گوشت نذری می آوردند . سایر مایحتاج زندگی مثل پنیر، نفت و کره نیز به همین صورت تهیه می شود ».
این زندگی رهبر ماست که در بالاترین مقامات این کشور قرار دارد و در طول زندگی خود، زندان، شکنجه ، تبعید و بسیاری گرفتاریهای دیگر را به جان خریده و برای خدمت به اسلام به عنوان فردی شایسته مشغول انجام وظیفه است .
آیت الله مصباح یزدی ،کتاب مباحثی درباره حوزه، ص :215

هیئت محبین حضرت فاطمه زهرا (س) دلواردر تاریخ94/2/25 مصادف با تولد قرآن و بعثت رسول اکرم (ص)مراسم ختم قرآن در کنار قبورمطهر شهدای گمنام شهردلواربرگزارکرد...

ادامه مطلب
من در اين كنج قفس غوغاي محشرمـي كنم
پيروي از مادرمزهــراي اطهـر مي كنم
كـــاخ اسـتـبـداد را بـر فــوق هــارون دغـا
واژگون بــا نـعـره الـله اكـبـر مي كنم
تا زنـد سيـلــي به رويـم سنـدي از راه سـتم
ياد سيلي خوردن زهراي اطهر مي كنم
گـر چــه غـل و زنـجيـر مـي بـاشـم ولــي
استقامت در بر دشمن چو حيدر مي كنم
گر ز پا و گردن زنجور من خــون مــي چكد
ياد ميخ و سينه مجروح مـادرم مي كنم
♦♦♦♦♦♦
من جوان بودم و زنجير گران پيرم كرد
گشته كاهيده تن و مانده بجا تصويرم
يا ز زندان برسـان مـرگ مـرا يـا اللـه
يا خلاصـم بكـن از زيـر غل و زنجير
ليك دوري رضــا مي كشدم در غربت
گـر نيايد به تسـلاي دل شب گيـرم
♦♦♦♦♦♦
مـهدي بـيـا در گـوشه زندان نظـر كن
با ديده گريان عيــادت از پــدرت كن
اسير زنجير ستــم گرديده با اندوه و غم
موسـي بن جعفر ، موســي بن جعـفر
ديـگـر مـكـن از دوري او آه و فــريـا
چون يوسفت از كنج زندان گشته آزاد
ازظلم هارون لعين گشته شهيد زهركين
موســي بن جعفر ، موســي بن جعفر

رمل های شهید....
جاده باز است تا شهادت هست کفش های من و تو وامانده است؛
بندها را ببند؛راه بیفت؛جاده چندیست بی صدا مانده است.بوی «ای کاش» می دهد دهنت گریه تنها بهانه توست.
هی دریغ و دریغ حسرت تیغ،تیغ در این دریغ ها مانده است. سایه های فریب آه و دریغ هی به دنبال کفش می آیند تا
نگیرد مسیر،پایت را،تا نگویی به سر چرا مانده است....
ظلمت چشم هایت می گوید:هیچ فانوس بخت روشن نیست،چشم امید بسته ای به کجا؟
روشن رد پا تو را مانده ست،رمل های شهید می ریزند نور خود را به پای رفتن،تو تا بجنبی به خیش پا رفته است.
سوی آنجا که رد پا مانده است،رمل های شهیدبیدارند، می شمارند وقت شن ها را بیاید کسی شهادت را،تا بیاید
کسی که جا مانده است.....

بغض ها ابر می شوند و ابرها باران.....
کوچه ها دلتنگ،کوچه ها تاریک،آنها غرق در غبار انگار این روزهای پس از تو سرنوشت تمام پیشانی ها را سیاه نوشنه اند.
زخم نبودنت را بر سر کدام دیوار باید گریه کرد؛تمام پیراهن ها بوی غربت گرفته اند.
این روزها آشنایی غریب،فرزند مهربانی غریب وپدر آشنایی غریب تر؛با خاک وداع می کند.
پرندها نام توراغریبانه دهان به دهان می خوانندتا دروترین شاخه هایی که به آسمان می رسند.
بران های موسمی وخوای مسموم رزوهای بعد از توزیستن را زار زارمی گریند.این روزهاچه قدر
پرنده یتیم،به میله های قفس خو گرفته اند.چه قدر پنجره ها از ماه دور شده اند.چه قدر آسمان
بعد از تو بی ستاره شده است.
ای کاش...،
کاش می دانستیم که اگر با پاهای چابک خود حرکت می کنیم و جاده های بی انتهای مجهول را طی می کنیم،مدیون پاهای به جامانده بر روی مین هایی هستیم که فولاد را آب می کردند.کاش برای آنها دعا می کردیم،آنهایی که نفس هایشان سخت از سینه بیرون می آید و گازهای خردل ریه هایشان را سوزانده است.برای آنها که ترکش کوچک نخایشان را ضایع کرده است وجایگاهشان ویلچرهای بی احساس اند.
کاش ما هم رسم پرواز را از پرواز آنها می آموختیم....
به یادبود شهیدان این منطقه یادمان زیبایی ساخته ایم تاتوشاید بتوانی در فضای همان روزها قدم بزنی... شیارهای کوچه مانندی که اهسته تورا از خود عبور می دهند تا ارام ارام دلت نرم شود واشتی کنی باهرانچه از یادبرده ای ....
ای شهدا: برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید ومامرده....

.: Weblog Themes By Pichak :.
